...جهـــــــانم بی تو "الــــف" ندارد

!بگو تمـــــام نو مال من است

افسوس که آن چه برده ام باختنیست

بشناخته ها تمام نشناختنیست

برداشته ام هر آن چه باید بگذاشت

بگذاشته ام هر آن چه برداشتنیست

 

 

من هستم، ما هستیم، زندگی هم هست. باید واقعیت ها را بپذیریم و با آن ها زندگی کنیم. فکر می کنم که از روی همین زمین خوردن ها و دوباره بلند شدن ها ست که معنای زندگی فهمیده می شود و ما با توانایی ها و قدرت های درون خود بیشتر آشنا می شویم. اگر همواره مانند گذشته بينديشيم، هميشه همان چيزهايي را به ‌دست مي‌آوريم كه تا الان كسب كردیم. پس بیایید متفاوت فکر کنیم.

ما هستیم پس بیاییم قدم در جاده زندگی بگذاریم.

رفتن بهانه نمی خواهد، بهانه های ماندن که تمام شود، کافیست. بیایید بهانه ها رو بیابیم و عاشقانه بهانه ها رو بهانه کنیم و بمانیم.

کارگردان همیشه سخت ترين نقش ها را به بهترين بازيگر مي دهد. ما بهترین هستیم و سخت تلاش می کنیم تا همیشه بهترین باشیم. این را هم بگویم، من این را خوب می دانم سخت است خندان نگه داشتن لب ها در زمان گریستن قلب ها.

بمان و با من از امید بگو...

 

 

 

. خداوند در قرآن در سوره شرح می فرماید:

 آيا ما سينه تو را گشاده نساختيم، (1)

و بار سنگين تو را از تو برنداشتيم؟! (2)

همان بارى كه سخت بر پشت تو سنگينى می کرد! (3)

و آوازه تو را بلند ساختيم! (4)

به يقين با (هر) سختى آسانى است!(5)

(آرى) مسلما با (هر) سختى آسانى است،(6)

پس هنگامى كه از كار مهمى فارغ می شوی به مهم ديگرى پرداز، (7)

و به سوى پروردگارت توجه كن! (8)

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 دی1390ساعت 14:25  توسط سارا  | 

یک کمی می مانی ؟
روی آن میز غبار آلودم
بغل  پاکت سیگار و لیوان بلور
شعری از حافظ هست
همه اش را یک جا
یک نفس
بلند بلند
می خوانی ؟


آن مصرع اول که شروع می شود و می خوانی
قلبم می ترکد :

" مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید "


پس چرا هیچ نیامد حافظ ؟
تو که می دانستی
آب نمی خورد چشمانم !
من مسیحایی را
هیچ
ندیدم هرگز

غصه هایم را بسپارش به خودم
من همیشه تنهام !
من همیشه ، همه جا
در خوابم !
و فقط هیچ نفهمید دلم
کی می آید آن که ... بکند بیدارم
و شود بی تابم !


یک کمی می مانی ؟
با من این وقت غروب ، شعرهایی را که برایت گفتم
هم صدا می خوانی ؟
نه ! نه ! زود برو ، خیس شده چشمانم
من نمی خواهم
اشک
بشود دستی تا ... نگذارد بروی
تو به بیهودگی این حرفها
خوش نکن قلبت را
همه آن چه سپردی روزی
همه اشان را بردار
خاطراتت اینجا
پیش من می ماند !


می دانی ؟
تا در آن وقتهایی ... که دلم می گیرد
قصه های من را
در خیالم اینجا
باز هم می خوانی ؟
با تو اَم ! می مانی ؟


نه ! ببخشید گلم !
برو ! زود برو !


تو خیالت دیگر
به من و اینجا نیست
نه چرا باز
سرت پائین است ؟
دل به فرداهایی
بسته ای جان دلم
که در آن هیچ نشانی ز من و رویا نیست


تو نگاهت دیگر
همدم شبها نیست !
پس نترس !
زود برو !
که میان من و تو  حرفی از  ما نیست !



می سپارم به خدا
نامت را
تا دیگر هیچ شبی
بی وقتی
نزند باز سرم
بنویسم و بخوانم
بیجا
قصه ی این روزها


+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1390ساعت 19:1  توسط سارا  | 

قلم بنویس...
تو را سوگند بر عهدی که با دستان من بستی
تورا سوگند بر میثاق و پیمانی که با ان اشنا هستی
حدیث درد را فریاد کن.... شوری بر اور
صفحه صفحه دفتر مشقی که اول روز تعلیمم
معلم داد....پر کن
دفتر تکلیف من خا لیست........( حمید گروگان)

خدایا مرا چه می شود قلمم که نشکسته است پس چرا نمی توانم بنویسم؟!.
از چه می ترسم.... بالاتر از سیاهی هم رنگی هست؟
قلم بنویس... شایدکه بتوانی اندوه دلم را خالی کنی...من به اموز گارم چه بگویم؟ صفحه مشقم سفید است...
قلم بنویس که دل شکسته ام تحمل شکست دیگری را ندارد.. بنویس که ... من تا اخر با تو بودم...تو از اول هم نبودی...
قلم بنویس که شکستی و نشکستم.....رمیدی و نرمیدم.....بنویس که ... اما نه می ترسی ..
حق داری بینوا ...تو هم گرفتار منی...می ترسی که این بار خون در رگهایم بخشکد...
برای همیشه....
صفحه تکلیفم خالیست... جواب اموز گارم را چه خواهم داد؟
تو را سوگند فقط این یک جمله را بنویس و دیگر هیچ ...
ای ادمها قدر عشق را بدانید. شما اگر عاشقید انسانید.....

هنوز صفحه مشقم خالیست....:

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1390ساعت 16:20  توسط سارا  | 

یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی؟
صبح تا نیمه شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی !
راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟

 

 

من پذیرفتم شکست خویش را



پندهای عقل دور اندیش را



من پذیرفتم که عشق افسانه است



این دل درد اشنا دیوانه است



می روم از رفتن من شاد باش



از عذاب دیدنم ازاد باش



گر چه تو تنها تر از من میشوی



ارزو دارم تو هم عاشق شوی



ارزو دارم بفهمی درد را



تلخی برخوردهای سرد را

 

 

 

کجا رفتی ای دوست؟
تو رفتی و زمان رفت
اندوه
-----------تا اسمان
-----------------------------رفت
تو رفتی چمن خشک شد
------------------------------برف بارید
تو رفتی درختان ز تن جامه کندند
و باد امد و برگها را فنا کرد
مرا اینچنین زار و تنها
به طوفان گمکرده منزل سپردی
مرا اینچنین با غم دل
نهادی و
رفتی و
-------------رفتی و
---------------------رفتی
بیا دشتها خشک و خالیست
بیا بی تو در باغ فندق صفا نیست.........(کاظم سادات اشکوری)


اری رفتی و رفتی و رفتی ....
هیچ پشت سرت را دیدی که چسان می باریدم...
اسمان دلتنگ من شد
بارید
ابر غرید
زمین لرزید
اما تو.......
حتی دریغ از یک نگاه.....
میدانستی که بی تو میسوزم
می پوسم....می شکنم....اما ...
چشمانم را دیدی که ...اما...
گفته بودی قلب شکسته ام را میسازی.... حتی بهتر از قبل....اما....
تنها می گویم در امان خدا باش....

 

 

 

مادر کجایی من زمین خوردم...
مادرم خود را می رساند بلندم می کند و می گوید
مهم نیست کوچولوی من... گریه نکن....تو حالا بزرگتر شدی.....

اما مادر! من ....من .....من..بعد سالها بازهم زمین خوردم....کجایی مادر...
این بار دیگر بزرگ نشدم. قد نکشیدم.فقط شکستم. خرد شدم.مادر صدای شکستن غرورم را شنیدم...اما گریه نکردم.باور کن مادر گریه نکردم...تا کمی پیش...
اخر چشمانم هنوز رفتنش را باور نداشتند!!عجب ساده لوحند نه؟ می بینند اما نمی پذیرند...میدانند اما قبول نمی کنند. مادر من به چشمانم رفتنش را شاهد بودم.سرد و بی روح رفت. خیلی سرد...انگار همین الان بود که گفت مرا فراموش کن. نامم را بر زبان نیاور.تماس نگیر. ....ای بیرحم......ای بیرحم.....
چشمان بیجاره ام انچه را دیدند باور نکردند.باور کن راست می گویم! تعجب نکن!تنها پرسیدم ...اتفاقی افتاده؟ پاسخم می دانی چه بود؟ صدای بلند بسته شدن در!!!!وای بر من...

اره مادر! من ....زمین خوردم..اما این بار دیگر بزرگ نشدم....پس بگذار گریه کنم

 

 

 

تو یی که می گویی دوستت دارم.... به این اندیشیده ای که چه بار سنگینی بر دوش خودت می گذاری؟
و تویی که می گویی عاشق منی!!!!چه بگویم....تو باید در من ذوب شده باشی!!!!اصلا تو دیگرنباید باشی. تو باید من باشی....اگر توهستی و کلمه من را خیلی قشنگ هر روز بارها و بارها تلاوت می کنی!!!پس دروغگویی بیش نیستی....یا اینکه مفهوم عشق را نمی شناسی...می گویی عاشق منی!!!!و سعی در ازارم داری!!!!وای خدای من ....چه زیباست عشقهای مدرن!عاشق واقعی خود را فدای معشوق خویش می کند و نیازی هم نمی بیند که حتی او بفهمد....یعنی میمیرد ولی بیصدا ... و تو هر روز داد می زنی!!!! البته نه برای مردن به خاطر من! که ای کاش دست کم!!! این بود...که برای اسیر کردن من!!!!!!!!
وشمایی که مرا می خواهید اما در یک قفس طلایی....نمی ترسید که این قفس اخرین نفسهای روحم را از او بگیرد؟ با یک روح مرده می خواهید معاشقه کنید؟!!!!!! مگر ازادی تنها برای شماست؟ محبوب شما باید اسیر دستانتان باشد!!عجب عشق با حالی دارید شما...
ولی بگذارید بگویم که عاشق کیست... من و تو و لیاقت این یکی !!!!!!!
بهتره بی خیال شیم!!! اگر عاشقم هستی باید بپذیری که هر کاری خواستم بکنم!!!!حتی بر علیه تو!!!! شاید خواستم تو را زجر دهم! شاید خواستم به تو پشت کنم و با یکی دیگه.....
شاید خواستم درو به روت ببندم...شاید خواستم در حضور بقیه بهت بی احترامی کنم....
پاسخ توی عاشق می دونی چی باید باشه؟سکوت که نه!!!!! خیلی کمه.....فقط رضایت....رضایت از همه اینها.....
اما بگذار یک چیز را اعتراف کنم . من عشق تو را نمی خواهم...میدانی من نمی خواهم که برایم بمیری.... چون تو را دوست دارم....نمی خواهم اجازه دهی به تو بی احترامی کنم . چون تو برایم عزیزی...نمی خواهم اگر به تو پشت کردم به من بگویی اشکال نداره .برو خوش باش!!!!!
من تنها یک چیز ار تو می خواهم...یک چیز ...بگذار روح و جسمم ازاد باشد. انها را اسیر نکن . من ازاد بدنیا امدم.درست مثل تو. حتی پوششی هم بر جسمم نبود.عین تو!
به من اعتماد کن...اگر دوستم داری...
اسارت برای روح من!!! هیهات... که ذلتی بالاتر از این برایم نیست.من قفس طلایی نمی خواهم. خانه ای خشتی برایم کا فیست . تنها در این خانه را برایم باز بگذار و پنجره اش را رو به افتاب بساز....همین برایم بس است...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1390ساعت 16:11  توسط سارا  | 

شب و روز پیش منی
تو هنوز پیش منی
تو هنوز تو سفره
دل درویش منی....
کنار خاطراتم
با تو همیشه خنده است
طرحی که از تو دارم
شبیه یک پرنده است.....


می خواهم چشمانم را باران اشک کنم.ببارم .ببارم.ببارم....
ولی افسوس که .....می ترسم سیل اشکانم به تو اسیب برساند.میترسم بی انکه بخواهم تو را گرفتار کنم.اخر مطمینم که می توانم. فقط کافیست که بخواهم. تو انقدر بد بو ده ای که یک اه من... فقط یک اه...تو را به زمین بچسباند....
ولی بهت گفتم و باز هم میگویم از من اسیبی نخواهی دید. انقدر دوستت دارم که حتی در پیشگاه خدا ازتو دفاع کنم.
من باید جلوی این سیل اشک را بگیرم چون برای تو خطر ناک است. نمی گریم چون برای تو نگرانم....
مراقب خودت باش....اما هیچگاه برنگرد....تو راهی برای بازگشت نگذاشته ای...
هر جا که باشی خوبه
روشن و بی غروبه
غمی ندار ه که تا هی
به قلب تو بکوبه
تو اوج هر بی کسی
همیشه سبز و زنده
بدون دل واپسی
پر بزن ای پرنده...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1390ساعت 15:55  توسط سارا  | 

بچه ها!
کاغذی بردارید
بنویسید کبوتر زیباست
بنویسید کلاغ بینهایت زشت است
بنویسید که اذر خوب است
بنویسید که دارا فردا
---------------------------------------قهرمان می زاید
بنویسید که دارا یک.....
---------------------------------دارد
بنویسید که اذر
------------------------------بی عروسک هم....
تا شب جمعه اینده
مشقتان این باشد
که پدر دندان دارد اما......
نان ندارد بخورد.....
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1390ساعت 15:54  توسط سارا  | 

اندیشه دیرینه پرواز را
حتی
پر نیست
بیرون شدن را...زین قفس
........................................................در نیست
ایا رهی دیگر به غیر بردباری هست؟
مرغ از قفس می گوید
-----------------------------"اری هست"
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1390ساعت 15:53  توسط سارا  | 

تو را می جویم ای نازنینم...تنها تو را... اخر به که گویم که در فراق تو بر من چه گذشت.چگونه تحمل کنم که باشی و نبینمت....اخر بگو چسان بجویم و نیابمت.... بگوکدام شیرینی با فرهاد خود چنین کرد که تو میکنی؟و کدام زلیخایی با یوسف خود اینگونه تندی نمود که تو بر من روا می داری؟
اری من گنهکارم !بیا. بیا و مرا بسوزان!بمیران! ولی نگاه مهربانت را از من مگیر.تو را میخواهم... تنها تو را....باور کن بقیه همه بهانه اند تنها یک بهانه....
مرا یک دم به خود وا مگذار
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1390ساعت 15:53  توسط سارا  | 

به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیا بان؟
همه ارزویم اما.........................چه کنم که بسته پایم...
به کجا چنین شتایان؟
به هر ان کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت بخیر اما.تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها .به باران
----------------------------برسان سلام ما را........................
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1390ساعت 15:52  توسط سارا  | 

دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال با من رفت
و در جنوب ترین جنوب با من بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی.....
..........دگر کا فی است
..................
بیا بیا برویم
که در هراس از این قوم کینه توزم من
و سخت می ترسم
که کار ما به جنون
و مهربانی ما را به خاک و خون بکشند
چگونه می گویی
به هر کجا که رویم اسمان همین رنگ است
بیا بیا برویم
اه.من دلم تنگ است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1390ساعت 15:50  توسط سارا  |